تبلیغات
p::-moz-selection{ background:#8bc34a; color:#fff; } p::selection{ background:#8bc34a; color:#fff; } software 97

software97

اسکرول بار

}

موضوعات

نظرسنجی

درباره ما



 ایجاد کننده وبلاگ : محمد غفاری

این صفحه را به اشتراک بگذارید

آمار بازدید

» کل بازدید ها :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» تعداد نویسندگان :
» تعداد کل مطالب :
» آخرین بروز رسانی :

ADS
صفحات سایت :

داستان گنج

چهارشنبه 14 شهریور 1397, 11:13 ق.ظ نویسنده محمد غفاری

داستان گنج 





به همراه متن فارسی در ادامه مطلب 
ی

treasure
there was once  a foolish old man who had a bag  of gold .he dug a hole  in the ground and he put the bag of gold into the hole.then he covered the hole with a stone.he used to visit the place nearly every day .he would take away the stone and put his fingers into the hole.then he would tuch the gold and feel very happy .one day he took the stone away and put his fingers into the hole.how angry  and sad he was when he discovered that his treasuer was not there .unbeknown to him a servant  who had watched  the man ,had stolen the gold .the old man went to a friend and sadliy told  him the story .His friend sai d ,there is no reason for you to be sad your gold was useless to you . you still have the hole ;you can visit it when ever you like .All you have to do is to imagine  that your treasure is still there.
گنج
روزگاری یک پیرمرد احمقی بود که یک کیسه طلا داشت او سوراخی در زمین کند و کیسه طلا را در  داخل سوراخ گذاشت .سپس او سوراخ را با یک سنگ پوشاتد او  او عادت داشت که تقریبا هرروز  از ان مکان دیدن کند سنگ را برمیداشت و  انگشتانش را داخل سوراخ میکرد سپس او دستش را به طلا میزد و خیلی احساس خوشحالی میکرد یک روز او سنگ را به کنار زد و انگشتانش را داخل سوراخ کرد چقدر خشمگین و غمگین بود وقتی وقتی که او دریافت که گنج او در انجا نبود  بطوری که او نداند یک خدمت کار  که ان مرد را تماشا میکرد طلا را دزدیده بود پیر مرد پیش یک دوست رفت و باناراحتی به او جریان را گفت.دوستش گفت دلیلی ندارد که تو ناراحت و غمگین باشی. طلاهای تو برای تو بی فایده بودند تو هنوز ان سوراخ را داری تو مینوانی هر وقت که دلت خواست از آن دیدن کنی
تنها کاری که توباید بکنی این است که تصور کنی هنوز گنج تو در انجا است